شبی افسون کننده بود...

 

 

فکرش را بکن، توی همین لحظه ها که من و تو با دردهای نداشته مان درگیریم، توی همین حالمان که از بی خیالی ، برای خودمان هزار و یک داستان ساخته ایم، یکی هست آن پایین ها که با هر تپش قلبش، تمام وجودش ، تمام هست و نیستش می لرزد. یکی هست که تمام دارای اش از دنیا همان مروارید هاییست که با هر لبخندی به رخ زمین و زمان می کشد، وقتی دغدغه ی زندگی من، برند چیزهایی ست که روزمرگی هایم را پر می کند، کسی همین نزدیکی هاست که نمی داند امروز هم چه طور حجم بودنش را مسطور کند، کسی هست که دست های خالی اش پرتر از تمام بود  و نبود من است، کسی هست که آسمان دلش انتها ندارد، فکر می کنم در تمام لحظه هایی که من برایشان بازی و ادا در آوردم، کسی در کنارم، در حوالی ام بود که نمی دانست برای کدام دردش قهقه بزند، ..




پ.ن1: من معتقد به جبر و اختیارم، اما به قانون زمین مشکوکم..
پ.ن2: اینجا اتفاق های خوبی در حال وقوع است.
پ.ن3: بهار را به هوای سر به هوایش می شناسم،
    این همه متانت به تن طفل تازه متولد شده زار می زند...

 


/ 21 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زرین قلم

پس از عرض سلام بهار را به تازگی اش شادابی اش فکر نو و تازه اش و همه چیزهایش می شناسم... زنده باد بهار

حسن شکوری

متنت زیبا بود ... و با قهقه ای از درد. عالی تمومش کردی البته به جز پی نوشت 1 که من باهاش مشکل دارم چون انسان اختیار نداره انتخاب داره انتخاب

گالیا

"توی همین لحظه ها که من و تو با دردهای نداشته مان درگیریم" و چقدر این جمله آدم را به فکر وا میدارد

بهار (خونه ی دل )

پرنده ای که رفت بگذار برود هوای سرد بهانه است ... هوای دیگری به سر دارد . . . !

نجم الهدي

توشه اي دارم پراز دل تنگي! وجهان بي تفاوت مي گردد...

سامان

قربون شما! شما لطف داری دیگه! ما هم به‌یاااادت هستیم! [گل]

behdad

من نیز چون شما...مشکوکم به این قانون...به این زمین!

بهار(خونه ی دل )

فهمیده ام "رابطه ها؛ قابلیت فنادهندگى بالایى دارند؛ اگر به آخر رابطه فکر کنى، کل رابطه به فنا میرود... اگر به آخرش فکر نکنى، خودت به فنا میروى......"

دشتْ‌بان

کم پیدا شدی از وقتی مزدوج شدی

بهار (خونه ی دل )

با كمي عقل، اندكي گذشت و مقداري اخلاق خوب خوشبخت ترين فرد دنيا خواهيد بود.((ويليام سامرست موام))